روزی رهگذری , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند
او تصمیم گرفت عقرب را
نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد
رهگذر باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب
بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد
مردی او را دید و پرسید:"برای چه عقربی
را که نیش می زند , نجات می دهی" رهگذر پاسخ داد:
این طبیعت عقرب است که نیش بزند
ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.







خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
تمنا می كنم از تو
دلی سرشار از آن مهر الهی
دلی لبریز از آن عشق خدایی
و قلبی مثل آیینه
كه در آن مردمانی را ببینم
كه مثل شیشه می مانند
صاف و ساده و صادق
كه عطری پاك از آن هفت آسمان دارند ....







خدایا ...
ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است ...
تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟
خدایا شکرت